۱۳ بهمن ۱۳۹۰

بدون عنوان

به یاد روزهای شیرین گذشته ، به یاد کوچه باغهای قدیمی و به یاد شکوفه های گیلاس باغمان ، به یاد همان دوران بچگی ....

همیشه از یادآوری روزهای بچگی به خنده می افتم .

چه شور و شوقی ،چه هیاهوئی ،همراه با باد میرفتیم و میخواندیم ،فارغ از قید و بند و رها ،رها از جسم و جان . رها از حرف و حدیثهای اطرافمان . بهار را با کندن شکوفه های بادام ، تابستان را با آب بازی و سروصدا ،پائیز را با تیروکمان و زمستان را با گلوله های برف و آدم برفی میگذراندیم . وقتی برفها را جمع کرده و به طرف هم پرتاب میکردیم ،فقط شاد بودیم ،همین ! شاید بهتر آن است بگویم آدم بودیم. مثل آدمها میخوردیم ،میخوابیدیم ،تفریح میکردیم و خلاصه اینکه مثل آدمها زندگی میکردیم .

بله زندگی ! هرچه بزرگتر شدیم ،در تور بزرگ زندگی بیشتر گیر کردیم و هرچه دست و پا زدیم بیرون نیامدیم ،به خیال آنکه بزرگ شدیم . آه،بچگی بهترین دوران زندگی ماست . جدا از تمام هیاهوی اطراف ،فقط با احساس زندگی کردن ،با لطافت های مخصوص آن دوران نوازش کردن ،با زیرکی محبت کردن و با ملایمت غصه خوردن .

کاش میشد همیشه با مرور کودکی زندگی کرد ؛شاید در این صورت کمی از شیرینی آن دوران را لمس میکردیم . وقتی بزرگ میشویم خنده های از ته دل هم منع میشود مبادا بگویند چقدر بچه است !

 

نیوشا [ ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ ]

زیبا جان ممنون از اینکه بازهم ما را دیدن تصاویر پرشور و حالت شریک کردی. این روزا سرزدن به فتوبلاگت برام یه عادت شده و خیلی وقتا بدون گذاشتن کامنت بارها عکساتو تماشا میکنم و از دیدنشون لذت میبرم. دنیا دنیا شادی برات آرزومندم


پرهام [ ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ ]

زیبا و تامل برانگیز ......

و خوشا بحال دوران شیرین کودکی که مثل آدمها زندگی میکردیم .....


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی Security Code
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
280219